یک روز که مثل روزهای دیگر درحال طواف خانه خدا بودم وقتی به این درب رسیدم ناگهان چشمم به یکی از خادمین افتاد که در حال داخل شدن به این قسمت بود، سریع جلو رفتم و انگشتری که در جیبم بود را به او به عنوان هدیه دادم، اما انگشتر در دستش کوچیک بود و گفت: (اکبر بهذا) بزرگتر از این می خواهم. اما بنده انگشتر دیگری نداشتم پس گفتم (غدا…غدا) فردا ..فردا، و بلافاصله از موقعیت استفاده کرده و از او پرسیدم(یا اخی من فضلک انا ارید اصعد علی السطح بیت الله الحرام، یمکن؟؟) برادر من از لطف جنابعالی می خوام به بالای خانه خدا برم امکان داره؟ او هم وقتی آن برخورد اول بنده رو دید با کمی تامل درجواب گفت(غدا…صباح) فردا صبح زود.

نارین نیوز» همیشه تو مراسم ها و روزهای خاص سال، تو لحظاتی که بیش از همیشه دلمون شکسته و حس می کنیم نزدیکتر از همیشه به خدا هستیم، یکی از آروزهای همه ما (درکنار صدها آرزو و خواسته مادی و معنوی) زیارت خانه خودشه.آروزیی که اکثر ما باید سالهای سال در انتظارش باشیم.

اما بالای کعبه رفتن شاید اونقدر محال به نظر برسه که حتی هیچکس آرزوی اون رو هم نمی کنه؛ اتفاقی که تا به امروز یک بار و اون هم فقط برای یک ایرانی افتاده.

حجت الاسلام ملااحمدی سالها پیش تونست به عنوان اولین ایرانی (و شاید به عنوان اولین غیر عربستانی) بر بالای بام کعبه دو رکعت نماز مستحبی بخونه و برای خودش، امام زمان(عج) وهمه ما دعا کنه.

برای ثبت این واقعه بی نظیر به سراغ خودشون رفتیم و ماجرا رو از زبان خودشون شنیدیم:

“دوم شهریور ۱۳۷۳ با فیش مکه مرحوم پدرم، همراه با مرحومه مادرم و با کاروان جناب آقای حسینی نسب ده آبادی عازم عمره مفرده شدیم؛ سفر ما در تاریخ ۱۷ شهریور به پایان رسید(جمادی الاخر).

در آن سال و همزمان با حضور کاروان ما در مکه مکرمه، خادمین کعبه در حال تعمیر قسمت بیرونی دیوار کعبه بودند و برای این کار به جز دیواری که درب خانه خدا در پائین آن قرار دارد، سه طرف دیگر را با داربست فلزی و پوش و تخته های بزرگ (و در فاصله ۲ متری از خانه خد) پوشانده بودند و درست در جهت مخالف درب اصلی خانه خدا یک در کوچیک برای کارگران درست کرده بودند تا آنها از طریق آن به داخل آن محوطه برای تعمیر بروند.

حجت-الاسلام-ملااحمدییک روز که مثل روزهای دیگر درحال طواف خانه خدا بودم وقتی به این درب رسیدم ناگهان چشمم به یکی از خادمین افتاد که در حال داخل شدن به این قسمت بود، سریع جلو رفتم و انگشتری که در جیبم بود را به او به عنوان هدیه دادم، اما انگشتر در دستش کوچیک بود و گفت: (اکبر بهذا) بزرگتر از این می خواهم. اما بنده انگشتر دیگری نداشتم پس گفتم (غدا…غدا) فردا ..فردا، و بلافاصله از موقعیت استفاده کرده و از او پرسیدم(یا اخی من فضلک انا ارید اصعد علی السطح بیت الله الحرام، یمکن؟؟) برادر من از لطف جنابعالی می خوام به بالای خانه خدا برم امکان داره؟ او هم وقتی آن برخورد اول بنده رو دید با کمی تامل درجواب گفت(غدا…صباح) فردا صبح زود.

آن روز به هتل بازگشتم و باز شب طبق برنامه ای که هرشب داشتم چند نفر از همسفران را برای طواف به مسجد الحرام بردم و تا اذان صبح در کنار خانه خدا بودیم.

بعد از نماز صبح به هتل بازگشتیم و دوباره بعد از استراحت نزدیک ساعت ۱۱ ظهر به طرف مسجدالحرام حرکت کردم؛ قبل از حرکت به سمت مسجدالحرام پیش مرحومه مادرم رفتم و به ایشان گفتم: “مادر جان امروز به نیت بالای بام کعبه رفتن به مسجدالحرام می روم شما هم برام دعا کن.”

ظهر و در هنگام طواف از لطف خدا و دعای خیر مرحومه مادرم درست زمانی که به درب ورودی کارگران و خادمین به محوطه دور کعبه رسیدم، دیدم یک زن ایرانی برای حاجت گرفتن خیلی خیلی محکم در حال مشت زدن به همان در می باشد (درب کوچیک مخصوص کارگران درست در مکان مستجار یعنی جایی که دعا مستجاب می شود قرار داشت) همین که بنده به نزدیک آن در رسیدم خادمین در را باز کرده و آن زن هم رفت. خادمین فکر کردند که بنده در زده ام(آن روز با لباس روحانیت به طواف رفته بودم) به همین دلیل من هم به سرعت داخل محوطه شدم و بی درنگ و با رویی خوش به تشویق آنها پرداخته و گفتم خدمت به خانه خدا لیاقتی می خواهد که بدون شک شامل حال هر کسی نخواهد شد.

در همین حین نگاهم به دو نفر از سرپرستان خادمین که روی چهارپایه ای نشسته بودند افتاد. نزدیک آنها شده و ۲ انگشتر را به آنها دادم. آنها انگشترها را به دست کرده و سوال کردند(کم؟) چند؟ من هم گفتم:(هذا هدیه)هدیه می باشد، وقتی خوب نمک گیر شدند از موقعیت استفاده کرده واز سرپرستشان پرسیدم: (یا اخی من فضلک انا ارید اصعد علی السطح بیت الله الحرام ولو لحظه واحده، اجرکم علی الله،اشکرکم کثیرا) برادر من از لطف جنابعالی می خوام به بالای خانه خدا برم هر چند یک لحظه باشه اجرتون با خدا بسیار متشکرم.

آنها نگاهی به همدیگر کردند و با اشاره به کارگری که نزدیک آسانسور بود از او خواستند که بنده را به بالاببرد. آسانسور تا بالای بام کعبه نمی رفت و تقریبا در ارتفاع ۱۱ یا ۱۲ متری جایی که تخته هایی گذاشته بودند که می شد از روی آن به ۳طرف کعبه رفت، ایستاد.(ارتفاع دقیق کعبه ۱۴متر و ۸۵ سانت می باشد) در این لحظه کارگر اشاره ای به کعبه کرد و گفت:هذا .. و بنده چون قانع نبودم و هدفم رفتن به بالای بام کعبه بود گفتم: این که دیوار کعبه هست و بالا یا پائین فرقی نمی کند. در همین حال سرپرستشان از پائین وقتی دید بنده قانع نشده ام اشاره کرد که لباس روحانیتم را بیرون بیاورم(دوربین هایی بودند که شبانه روز از کعبه فیلم می گرفتند و مطمئنا لباس روحانیت بنده برای آنها هم مشکل ایجاد می کرد) پس همان لحظه و بدون فوت وقت به روی تخته ها رفته و لباسم را بیرون آورده و به آن کارگر دادم (البته قبا را ندادم و گفتم برای تبرک به بالا می برم)

آسانسور نزدیک همان قسمتی بود که حجرالاسود قرار داشت و من برای بالا رفتن باید از نردبان استفاده می کردم که نردبان هم درست در جهت مخالف یعنی همان قسمتی از کعبه که شکافته شده است قرار داشت.از روی تخته ها به طرف نربان رفتیم و وقتی به آن رسیدیم کارگر با اشاره به نردبان گفت(اصعد) برو بالا.. به روی بام خانه خدا رفتم (دیوار بام حدود۸۰سانت بود) در همان قسمت (رکن یمانی، مستجار و همانجایی که دیوار شکافته شد و مادر حضرت علی(ع) وارد کعبه شد) ایستادم و به طرف درب خانه خدا ۲رکعت نماز مستحبی خواندم (آیت الله میلانی(ره) می فرمایند: برای خواندن نماز بالای کعبه در گوشه ای استاده و به طرف مقابل نماز بخوانید تا حداقل هوا(فضای) عمودی بالای کعبه پیش روی شما باشد) در آن لحظات تکرار نشدنی، بی نظیر و معنوی برای همه از جمله سلامتی امام زمان(عج)،خانواده، دوستان و همشهریان دعا کردم. در حال دعا بودم که صدای سرپرست خادمین را شنیدم که از همان پائین می گفت: (سرعه …سرعه) عجله کن .. عجله کن. پس دعا را تمام کرده و به طرف پائین رفتم.

بعد از تشکر وقتی خواستم خارج شوم چون شرطه ها بیرون ایستاده بودند، خادمین نگذاشتند که عمامه و عبا را با خود بیرون ببرم و وقتی از آن محوطه خارج شدم یکی از کارگران از پشت سر آمد و بین جمعیت طوری که کسی متوجه نشد و بدون اینکه با هم حرفی بزنیم لباس هایم را که داخل کیسه ای بود را به من داد و رفت و به همین راحتی ماجرا تمام شد.

نکته مهمی که واقعا برایم عجیب بود اینکه چند ثانیه بعد از آنکه از آنجا دور شدم و به مقام ابراهیم که رسیدم ناگهان دست و پایم شروع به لرزیدن کرده و ترس تمام وجودم را در برگرفت. برایم عجیب بود که چرا در همه آن لحظاتی کمترین دلهره ای نداشتم و در آرامش کامل به بالای کعبه رفته و نماز و دعا را در بهترین حالت و بدون اینکه به کوچکترین چیزی فکر کنم انجام دادم، ولی درست موقعی که همه چیز تمام شده بود تمام بدنم شروع به لرزیدن کرده بود.

منبع: اندیشه ماندگار