شهید کمال جعفریان فیروزآبادی در تاریخ ۱۸/۶/۱۳۵۰ در فیروزآباد میبد پا به عرصه گیتی نهاد او که چهارمین فرزند خانواده بود برای انتخاب نام نیکویش با انتخاب چند نام از میان کتاب آسمانی‌مان قرآن کریم (کمال) نامیده شد.

به گزارش خبرنگار نارین نیوز، پدر مؤمن، سختکوش و متعهدش حاج بمانعلی جعفریان خرسند از فرزندی که خداوند به او هدیه کرده و مادر مؤمنه، نجیب و متدینه و صبورش حاجیه نصرت بابایی فیروزآبادی ممنون از لطف خداوند سبحان که فرزندی به او عطا کرده است، که خوش سیما و زیباست و همه خانواده و اقوام مسرور از پا به عرصه نهادت چنین عزیزی ولی همه چه می‌دانستند از آینده درخشان، نورانی، ماندگار و افتخار آفرین کمال عزیز که ستودنی است که مانند ستاره‌ای پر نور هیچگاه غروب و افول را نخواهد دید.

شهید عزیزمان کمال، دوران طفولیت را با تربیت و مراقبت های مادری متدینه، مهربان رشد نمود.

او از همان کودکی روحیه‌ای شاداب، پر نشاط و مستقل داشت و این را از تربیت های معنوی پدر و مادر گرامی خویش که متاثر از تربیت دینی و قرآنی بود و همانگونه که در احادیث و روایات اسلامی آمده است دوره هفت سال اول دوره سیادت است و شخصیت هر فردی در ۵ سال اول کودکی او شکل می‌گیرد شخصیت شهید عزیزمان “کمال” هم با این ویژگی های الهی شکل گرفت تا اینکه وقتی به ۵ سالگی رسید برای فراگرفتن الفبای مکتب اسلام او را به مکتبخانه بردند تا خواندن کلام وحی قرآن کریم را فرا گیرد و پس از یکسال فراگیری قرآن در مکتب خانه با رسیدن کمال به سن دبستان مادر شهید فرزندش را برای فراگیری بیشتر و آموزش رسمی به آموزشگاه شیخ محمد صالحی می‌برد و در آنجه ثبت نام می‌نماید.

ادامه تحصیل دبستان و مقطع ابتدایی شهید در دبستان آیت الله سعیدی فیروزآباد ادامه می‌یابد که از آن دوران هنوز عده‌ای از هم کلاسهای شهید، خاطراتی را نقل می‌کنند که حکایت از ادب و شادابی و متانت شهید دارد و خاطراتی که حکایت از عطوفت، مهربانی و صمیمیتی که با دیگران داشته است.

دوره راهنمایی در مدرسه راهنمی شهید باهنر ثبت نام می‌نماید و از همین آموزشگاه بود که کم کم به آموزشگاه حقیقی و آموزگار عشق حضرت ابی عبدالله الحسین (ع)‌ پیوست و علاقه حضور به جبهه های نبرد حق علیه باطل را انتخاب کرد و ادامه تحصیل را در مجتمع رزمندگان اسلام و نهایتا درس شهادت را برگزید.

سال ۱۳۶۲ برای شهید عزیزمان و خانواده ایشان یک دوره‌ی حساس و ویژه‌ای است.

در این سال مادر شهید در اثر یک حادثه‌ی تصادف که با پدر شهید همراه بودند روح ملکوتیش تا بهشت پرواز می‌کند و همسر و فرزندان و سایرین را داغدار هجرت خود می‌کند.

این دوره یک دوره امتحان و سرنوشت ساز بود و شهید با اینکه نوجوان ۱۲ ساله بیشتر نبود از خود خاطراتی به جای گذاشته که قابل تحسین و ستایش می‌باشد و روح بلند ملکوتی و ایثارگرانه این شهید را می توان در این خاطرات یافت.

برادر بزرگ شهید محمد نقل می‌کند: وقتی خبر تصادف مادر را شنیدم و فهمیدم که در این خانه دیگر از آن همه مهربانی‌های مادر و دلسوزی‌ها و غم خواریهایش دیگر خبری نیست و دیگر این خانه برایم محل آیاش و قرار همیشگی را نخواهد داشت بسیار ابراز ناراحتی می‌کردم و از داغ مادر قدرت، کنترل و صبر و تحمل گریه را نداشتم و بی تابی می‌کردم این در حالی بود که من حدود ۲۱ سال داشتم و برادرم ۱۲ سال بیشتر نداشت و برادری کوچکتر از همه داشتیم (احمد)‌ که ۵ سال بیشتر نداشت، شهید عزیزمان کمال برای تسلی خاطر به من که برادر بزرگ بودم توصیه صبر می‌کرد و می‌گفت برای اینکه احمد (داداش ۵ ساله)‌ شاهد ماجراست، صبر کن چون او قدرت تحمل ندارند و نمی تواند شاهد عزاداری و گریه و زاری باشد و مرا دلداری می‌داد و این نکته ای است که عظمت فهم یک نوجوان ۱۲ ساله را می‌رساند و این را می‌رساند که از همان اول هم این شهیدان وصل به منبع غیب دیگری بوده‌اند و با اینکه در احساس و علاقه و عاطفه از دیگران محبت کمتری ندارند بلکه از هر جهت سرشارترند که در جای دیگری بحث اوج عاطفه و دقت و توجه شهید را خواهم گفت که جای بسی شکفتی و تعجب برای شخص مانند من نویسنده که همه را برای خود و در قلمرو خود می‌پسندد می خواهد دارد:

نکته دیگر اینکه نقش شهید در مدت کمتر از سه سالی است که یتیمی را در کنار پدر برادران و خواهر سپری کرد.

با اینکه او خود در موقعیت سنی قرار داشت که به پدر و مادر و سرپرستی نیاز داشت تا او را تحت حمایت قرار دهد ولی او مانند یک مرد در کنار پدر و سایر افراد خانواده بود و برای برادر کوچکتر ۵ ساله‌اش هم یک هم بازی و هم آداب و معاشرت و زندگی و مهربانی را با سرپرستی خود به او می‌آموخت.

هم در نظافت سر و سامان دادن به امور خانه و … به اهل خانواده یار و یاور بود او خوب برای برادر کوچکتر خود بسیار مهربان بود و خوب رفیق و هم بازی برای او بود.

همه‌ی آنان که با سیرت و صورت کمال آشنایی دارند بر این باورند که این بزرگ مرد در ظاهر کوچک دنیایی از کمال و معرفت را در خود جای داده بود . مهر و عطوفت در وجودش جریان داشت و چنان گرم مهرورزی بود که اهل خانه حس می‌کردند او می‌خواهد جای خالی مادر را پر کند و کمی از آلام هجرانش بکاهد، پیش از همه خدا در زندگی این نوجوان نقش اول را داشت و دستش را می‌گرفت.

کمال عشق در آینه‌اش مجسم بود

کمال یکی از نمادهای ایثار و شهامت و شجاعت بود و سرشار از شور و نشاط و آمادگی، کمال عزیز که شیفته نور بود و همه آرزویش رسیدن به کمال بود وآن را در جبهه‌ها جستجو می‌کرد هنوز چهارده سال بیشتر نداشت که حضور را در جبهه با دست بردن در شناسنامه قعطی کرد.

شهید کمال جعفریان (3)

راستی، امام با دل‌های این بچه ها چه کرده بود که آتش گلوله را به بازی می‌گرفتند و بر ماشین جنگی دشمن لبخند می‌زدند و همه مسحور خود می‌کردند؟ هم زندگی در دنیا را به شوخی می‌گرفتند و هم دشمن را. گویی اینان با عشق زاده شده بودند و با عشق رشد کرده بودند و راستی کربلا بود که با دیدن این چهره هانورانی در ذهن‌ها تداعی می‌شد.

کمال عزمش را با اراده در هم آمیخته بود و چیزی جز حضور در میدان حماسه آرامش نمی‌کرد. او کمال بودنش را با وصال حق تکمیل می‌کرد.

شهید عزیز در دوران کوتاهی که به آموزش در مدارس مشغول بود علاوه بر فراگیری دروس آموزشگاهی در فعالیت های فوق برنامه مسابقات احکام، قرآن و … که در مدارس برگزار می‌شد نیز شرکت می‌کرد تا اینها بهانه‌ای باشد برای کامل شدن کمالات و ویژگیهای مدهبی‌اش، برخی از برگه هایی که در آن مسابقات شرکت کرد، هنوز باقی مانده است.

البته شهید در امور معنوی و مذهبی بسیار فعال بود بطوری که یکی از همرزمانش بنام محمدرضا مدیری نقل می‌کند: در یکی از مراحلی که به جبهه اعزام می‌شدیم در یک اقامتگاهی که جهت نماز و شام پیاده شده بودیم شهید کمال جعفریان ابتداء به اقامه نماز می‌پردازد و مشغول نماز بود که دیگران مشغول شام خوردن بودند و حتی برخی سوار اتوبوس هم شده بودند ولی ایشان مشغول راز و نیاز با معبود و معشوق خویش بود و می‌گفت برای غذا خوردن وقت بسیار است.

شهید جعفریان کمال بودن خودش را در مراسم و جلسات مذهبی بدست آورده بود و تکمیل می‌کرد.

برادر شهید می گوید: از موارد دیگری که قابل ذکر است شرکت در فعالیتهای اجتماعی و مذهبی ایشان بود، برای مثال با اینکه در سن نوجوانی بود در مراسم عزاداری امام حسین (ع) با برپای برهنه در مراسم نخل‌برداری، تشییع جنازه نمادین امام حسین (ع)‌و یا در هیئات زنجیرزنی و سینه‌نی شرکت می‌کرد.

جالب است نکته‌ای را در همین رابطه از برادر کوچک شهید نقل کنیم، او که با کمال بسیار مانوس بود.

احمد می‌گوید: در یکی از شبهای محرم که برای شرکت در مراسم عزاداری به حسینیه بزرگ فیروزآباد رفته بودیم با اینکه حدود ۶ ، ۷ سال بیشتر نداشتم ولی از همان زمان بود که می‌خواست به من یاد بدهد باید مستقل و برای یک کودک ۶ ساله هم باید ارزش و بهاء قائل شد و چگونگی استقلال را آموزش داد.

احمد می‌گوید: کمال به من می‌گفت: من برای عزاداری به هیئات می‌روم و بعد از عزاداری در این مکان که برای مشخص کرده بود ،وعده‌گاه ما باشد. در این جا بود که هم برایم ارزش و قدرت تصمیم گیری قائل بود و هم استقلال یافتن را فهمیدم.

سه دوست تا بهشت

شهید جعفریان از دوران کودکی دو دوست داشت که باهم بودند و با هم بازی می‌کردند به منزل هم می‌رفتند و در کوچه، مدرسه و مسجد و … رفیق بودند.

این سه یار شهید محمدرضا آقایی، شهید کمال جعفریان و شهید مجید آقایی بودند که فاصله‌ی منزل پدری این سه شهید به ۲۰۰ متر هم نمی‌رسید. ولی این سه یار و کوچه و خانه‌ها فاصله‌ای برای جدایی آنها نبود بلکه قلوب این عزیزان به هم متصل بود به نور الهی، به طوری که ابتداء محمدرضا آقایی که قدری از کمال جعفریان بزرگتر بود به یاری اسلام، قرآن و به امر ولی فقیه خود به جبهه اعزام شد تا اینکه در عملیات والفجر ۸ به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

هجرت این رفیق شفیق کمال نیز هوایی کرد بطوریکه دیگر کمال در خود مجالی برای ماندن نمی‌دید و هیچ چیز نتوانست مانع از پرواز روح ملکوتی او شود.

او که روح الهی و عاشقش بزرگتر از جسم زیبا و رشیدش بود و تنها چهارده بهار بیشتر از زندگی وی نگذشته بود و خانواده (پدر و برادران)  خیلی رضایت به اعزام کمال نمی‌دادند ولی همه اینها یک طرف، ذکاوت و ذوق و علاقه کمال به هجرت و پرواز نتوانست مانع و سد راه کمال شود بطوریکه با رساندن سن خود به ۱۵ سالگی با تغییر تاریخ تولد در کپی شناسنامه اقدام نمود و با تغییر تاریخ از ۱۳۵۰ به ۱۳۴۹ این مانع را برداشت تا بتواند اسلحه بر زمین مانده شهید عزیز محمدرضا آقایی را بر دوش گیرد و اسلام را یاری نماید.

دوست سوم، مجید آقایی با پرواز کمال روحش به پرواز در آمد تا اینکه به قصد یاری  اسلام به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد تا اینکه پس از مدتی مبارزه با عوامل و عمال استکبار جهانی و نمایندگان ظلمت و سیاهی در مناطق غرب کشور در سال ۱۳۶۶ به درجه رفیع شهادت نائل آمد و روح ملکوتی مجید هم در بهشت رضوان الهی در کنار دو دوست دیگر خود محمدرضا و کمال قرار گرفت.

خشنودی زهرای اطهر (س) تحقق آرزوی کوچک لاور

کمال سایه مهربان مادر را از دست داده بود و مدام در این آرزو بودکه زهرا (س) در آخر دستش را بگیرد و ساید عصمت او را بر بالین خود حس کند و شاهدان به گواهی نشستند که کمال به آرزویش رسید و هر وقت خورشید شهادت بر پیکر خونینش تابیدن گرفت آن وقت لبخند رضایت بر گونه‌اش جاری شد.

شهید کمال جعفریان (1)

جان کمال در تاریخ ۲۱/۱۰/۱۳۶۵ به چشمه وصال راه می‌یابد. کمالی که بارها در دشت ایثار به آفرینش حماسه‌های بزرگ قدر برافراشته است و با دلی لبریز از وصال و خرسندی پرچم را به دوستان خود می‌سپارد و امت پرشور او را تا گلزار شهدای فیروزآباد میبد یزد بدرقه می‌نمایند.